خرید بک لینک
شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... سعادتی ست تو را داشتن که من دارم !... اگر چـه شک عجیبی به «داشتن» دارم سعادتی ست تو را داشتن که من دارم !   کنار من بِنِشین و بگو چه چاره کنم؟  برای غربت تلخــی که در وطن دارم؟   بگو که در دل و دستت چه مرهمی داری  برای این همه زخمـــی کـه در بدن دارم؟   مرا بــه خود بفشار و ببین بــه جای بدن  چه آتشی ست؟ که در زیر پیرهن دارم؟   به رغم دیدن آرامش تو کم نشده  ارادتــی کــه به آرامش کفن دارم   مرا که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم... به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد   پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد   عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد   به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد   دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم بگویید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم... فضــای خانه کـــه از خنده‌های ما گــرم است چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است   دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن بـه چشمانی که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است   بگو دومرتبه این را کــــه: «دوستت دارم» دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است   بیــا گنـــاه کنیم عشق را... نترس خدا هزار مشغله دارد، سر ِ خدا گرم است   من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند جهنـــم از هیجانات ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... آب گاهی مومنین را هم شناگر می کند... دیدنش حال مرا یک جور دیگر می کند حال یک دیوانه را دیوانه بهتر می کند! در نگاهش یک سگ وحشی رها کرده و این جنگ بین ما دو تا را نابرابر می کند حالت پیچیده ی مویش شبیه سرنوشت عشق را بر روی پیشانی مقدر می کند آنقدر دلبسته ام بر دکمه ی پیراهنش فکر آغوشش لباسم را معطر می کند رنگ مویش را تمام شهر می دانند ، حیف پیش چشم عاشق من روسری سر می کند با حیا بودم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... بوسیدنت خلاف قوانین کشور است... تصمیم داشتم که تو را یک غزل کنم وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!   این یک معادله ست که مجهولهاش را باید به انزوا بکشانم و حل کنم   کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست زنبور می شوم که لبت را عسل کنم   راحت کنار می کشم از این بهانه ها تا شانه های خالی خود را بغل کنم   بوسیدنت خلاف قوانین کشور است باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم   من روی خط زلزله ات ایستاده ام قصدم نبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست! فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست همان بس است که با سجده دانه برچیند کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست! به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست! که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست "فاضل نظری"

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... او که از جان خودت دوست ترش می داری... به تو گفتم که در این دور شدن ناچاری؟  سربه تایید تکان دادی و گفتی آری!   "عین مرگ است اگر بی تو بخواهد برود  او که از جان خودت دوست ترش می داری"    ای که نزدیک تری از من دلتنگ به من بین ما نیست به جز فاصله ای اجباری   من عروس توام ای از من و آغوشم دور  خطبه را گریه ی من می کند امشب جاری   زندگی چیست به جز خاطره ای افسرده  زندگی چیست به جز رنج و غمی تکراری   گلهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... تو دلت را جای من بگذار...شاعر می شود... غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود  در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود    می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی  خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود    تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟  حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود    تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم  از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود    باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟  تو دلت را جای من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

لب هاي تو لب نيست ! عذابيست الهی بايد كه عذابی بچشم گاه به گاهی در لحظه ديدار تو ، گفتم كه بعيد است چشمان تو من را نكشاند به تباهی لب هاي تو ناياب تر از آب حيات است تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهی اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد در تنگ بلور شب من مثل تو ماهي ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز! معشوقه ی مايی چه بخواهی چه نخواهی "میثم قاسمی"

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

شاعرانه تمام زندگی ام صرف شعر گفتن شد...از آن زمان که شنیدم تو شعر می خوانی... چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟! تو لبخندی به لب داری و من بی تاب و تب دارم پدر شک کرده و مادر،قسم می خورد بیمارم   دلم زخمی و چشمانم پر از ابر و پر از باران ولی من مرد و مردانه،به فکر حفظ اسرارم   قسم خوردم که بعد از تو فراموشت کنم اما چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟!   دلم می خواست بگریزم از این اوضاع طوفانی نمی یابم در این خانه،پناهی غیر اشعارم   قلم دردست می گیرم،تو را خط می زنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: جمعه 3 مهر 1405 ساعت: 4:55

ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز!بايد كه عذابی بچشم گاه به گاهی جزئیات بیشتر درباره ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز!شاخه، شيراز، نبات، حافظ، میثمدر لحظه ديدار تو ، گفتم كه بعيد استچشمان تو من را نكشاند به تباهی بررسی کامل ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز!لب هاي تو ناياب تر از آب حيات استتو سوزن پنهان شده در خرمن كاهی نکات مهم ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز!اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتددر تنگ بلور شب من مثل تو ماهي ای شاخه نبات غزل حافظ شيراز!معشوقه ی مايی چه بخواهی چه نخواهی "میثم قاسمی"ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 15:00

چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟! دلم زخمی و چشمانم پر از ابر و پر از بارانجزئیات بیشتر درباره چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟!باید، منهنوز، سرشارم، وقتی، دارمولی من مرد و مردانه،به فکر حفظ اسرارم قسم خوردم که بعد از تو فراموشت کنم امابررسی کامل چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟!چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟! دلم می خواست بگریزم از این اوضاع طوفانینکات مهم چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟!نمی یابم در این خانه،پناهی غیر اشعارم قلم دردست می گیرم،تو را خط می زنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 15:00

غم که میآید در و دیوار، شاعر میشود در تو زندانیترین رفتار شاعر میشود مینشینی چند تمرین ریاضی حل کنی خطکش و نقاله و پرگار، شاعر میشود تا چه حد این حرفها را میتوانی حس کنی؟ حس کنی دارد دلم بسیار شاعر میشود تا زمانی با توام انگار شادامه مطلب

برچسب: بگذارشاعر, نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 10:06

لب هاي تو لب نيست ! عذابيست الهی بايد كه عذابی بچشم گاه به گاهی در لحظه ديدار تو ، گفتم كه بعيد است چشمان تو من را نكشاند به تباهی لب هاي تو ناياب تر از آب حيات است تو سوزن پنهان شده در خرمن كاهی اين كار خدا بوده كه يكباره بيفتد در تنگ بلور شب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 10:06

تو لبخندی به لب داری و من بی تاب و تب دارم پدر شک کرده و مادر،قسم می خورد بیمارم دلم زخمی و چشمانم پر از ابر و پر از باران ولی من مرد و مردانه،به فکر حفظ اسرارم قسم خوردم که بعد از تو فراموشت کنم اما چه باید کرد وقتی من،هنوز از عشق سرشارم؟! دلم میادامه مطلب

برچسب: من,هنوز,سرشارم؟, نویسنده: پرهام میرزایی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت: 10:06

صفحه بندی